بردیا سه ساله شد...
روزی که بدنیا اومدی نمیدونستی که برامون همه چیز میشی...زندگی مون... نفسمون... خواب و خوراکمون... فکر و آرزومون...
تو برامون بهترین بهانه بودی و هستی ...
بهانه ای برای فراموش کردن غصه ها... برای خنده های گاه و بیگاه... برای شکر گذاری...بهترین بهانه برای الکی خندیدن... از ته دل خندیدن... برای بدو بدو ... برای خستگی یه مامان تمام وقت...
بهترین بهانه برای تکمیل خوشبختی من و بابایی

و من...1095 روز رو شمردم و حس کردم... با تمام وجود... صبح و عصر و شب و نصفه شب شو... صبحانه و ناهار و میان وعده و شام و و مسواک و خوابشو...

بهار و تابستون و زمستون و پاییز و زمستونش رو... ترک شیر ... ترک پوشک... ترک با مامان و بابا خوابیدنش رو...
منم نمیدونستم که قراره پسرم روزی ده بار یا بیشتر خودشو جاسازی کنه تو بغلم و ازون بوسه های آبدارش نثارم کنه... و هر بار با یه جمله ی محبت آمیز... مامان عاشقتم... مامان نسرین خیلی خوشمزه بودی آفرین!!!
آغوش من همیشه به روت بازه... همیشه
ولی منتظرش بودم...
منتظر این رابطه ی بی نهایت پر مهر مادر و پسری...
حالا... سه ساله شدی
شیرین زبونی هات و جملات قلنبه و با مزت به نهایت خودش رسیده...
آرزوهای من هم..
عشق و علاقم به تو ...هم
و اون لحظه های بی تکرار و فراموش نشدنی اتاق عمل.. که پسر سه و نیم کیلوییم و دیدم و فقط با هم گریه میکردیم... امروز همش جلو چشممه
. جقدرررر خوب که امسال برات گفتم و ذوق کردی... که چقدر کوچولو بودی... میخندیدی... ازون لبخند های آروم و در عین حال عمیییق تحویلم دادی... که چشماتم میخنده... که میمیرم براش...
یه بارم بین حرفات گفتی که نه بابا... کوچولو نیستم دیگه... ببین چقدر بلرگ شدم... تولدم دعوت نیستی؟ ندیدی سه تا شمع خریدیم!!!
بعد گفتی من چرا گریه ترده بودم؟ تو پیشم نبودی؟؟؟
حالا در روز تولدت... از خدا میخوام که مراقبت باشه... همه جوره.. تا همیشه!!!


بردیا سه ساله شد... 


